Friends ( 15 )
sara
seshish
mohammad mydonya
mydonya
zahra
shab
محمد سيف
mdsf
poorya ............!.
poooorya
نازنین
sahara
mohsen
ritzi67
ماريا هستم
me66
mania wolf rain
kahroba
كيوان مرتضوي
kayvan
Amin Attari
resident
محمد رضا
error
marjan
chizmiz
Ali Darush Pelang
darushp...
shahriar ???????
ararats...
درباره yousuf
  • نام کامل: یوسف
  • جنسیت: مذکر
  • تاریخ تولد: تیر 26 , 1364
  • محل سکونت: (مشهد)
  • وضعیت: مجرد
  • سرگرمی: مطالعه
  • تخصص: مطالعه
  • شغل: عمران
  • من دوست دارم: زندگی رو
  • موسیقی مورد علاقه: همه چی
  • فیلم های مورد علاقه: هر چی باحال باشه
  • کتاب های مورد علاقه: رمان و درسی
  • غذاهای مورد علاقه: چلو کباب
  • مکانهای مورد علاقه: خونمون
  • رنگ چشم: مشکی
  • رنگ مو: مشکی
  • قد: 180
  • وزن: 70
  • دست چپ یا راست درست: راست
  • موی بلند یا کوتاه: متوسط
  • ضعف شما: عاشقی
  • ترس شما: خدا
  • هدفی که شما امسال دوست دارید به آن دست پیدا کنید: موفقیت
  • شما عاشق هستید: بله
  • [More about me]
(120)
دفتر مهمان ( 52 )

shab


يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!




eydetun mobarak
eishala eyde khubi dashte bashid

3 weeks ago

shab


يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!




eydetun mobarak
eishala eyde khubi dashte bashid

3 weeks ago

kimia

از خونه شون تو يكي از محله‌هاي غرب تهران مياد بيرون، روز خيلي خوبيه… يه شلوار جين و يه تي شرت اسپرت پوشيده و اصلاح كرده و با موهاي مرتب، يه ادوكلن خيلي خوش بو هم زده كه ميتونه شامه هر دختري رو قلقلك بده… امروز قراره زندگيش متحول بشه و قراره غم‌هاش تموم بشه، قراره يه زندگي خوب و راحت رو شروع كنه، موفقيتي كه امروز تو ذهنش هست رو هيچ وقت به دست نياورده.

به نظرش هوا امروز خيلي عاليه، يه هواي خيلي خوب، تو اواخر مرداد ماه يه همچين هواي ملايمي بعيده…از دم خونشون 7-8 قدم ميره جلوتر و بر ميگرده خونشون رو نگاه ميكنه، يه مرتبه چهره مادر و پدرش مياد جلوي صورتش و يه لبخند كوچولو ميزنه. دختر همسايشون از كنارش ميگذره و بهش سلام ميكنه، جواب سلامشو ميده و چون اصلا حوصله پر چونگي دختر همسايه رو نداره زود خداحافظي ميكنه و به راه خودش ادامه ميده. به كنار خيابون ميرسه و منتظر يه ماشين ميشه، يه ماشين نگه ميداره واونم جلو سوار ميشه، عقب يه دختر و پسر جوون نشستن و زير گوش هم ديگه دارن نجوا ميكنن، خيلي شاد به نظر ميرسن و انگار در كنار هم غمي ندارن… خودش هم به ياد روزهاي خوش گذشته ميفته و بعد از 1-2 دقيقه از روياهاش مياد بيرون و تو دلش ميخونه: گذشته‌ها گذشته، هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته. امروز نبايد غمگين باشه، چون روز آزاديه، روز شادي و مرگ غم‌ها براي اونه.

تو مسير چند تا دختر و پسر ديگه رو هم ميبينه، ولي سعي ميكنه اهميتي نده و فقط به فكر فرداي بهتر باشه… روزها و ماههاست كه براي يه همچين روزي لحظه شماري ميكنه، تقريبا 2 سال پيش هم همچين تصميمي گرفته بود ولي اون موقع خودشو راضي كرده بود كه ميشه آينده رو ساخت… حالا ميخواد آينده رو براي خودش بسازه.

تو دلش به راننده جووني كه گويا 2-3 سال از خودش بزرگتره فوش ميده، چون يارو خيلي آروم ميره و اين طوري ممنكه دير به سر قرار برسه، ولي در نهايت ساكت ميمونه.

تو ذهنش زندگي آيندش رو تصور ميكنه و يه لحظه دلش براي اون زندگي پر ميزنه.
ماشين نگه ميداره، پياده ميشه و يه نفس عميق ميكشه، از همون جا ميشه جاي قرار رو ديد و ساختموني كه ميتونه براي اون اسطوره نجات باشه رو ميبينه… آروم آروم حركت ميكنه، نميدونه چرا امروز همه دخترها با يه نگاه خاصي بهش نگاه ميكنن اونم اهميت نميده وفقط به قرارش فكر ميكنه…عقربه‌هاي ساعت 2-3 دقيقه از ساعت 6 عصر گذشته و الان اوج شلوغي تو منطقه‌اي هست كه تقريبا به مركز خريدي با 7-8-10 تا پاساژ تو منطقه غربي تهران تبديل شده…

همون طور كه داره حركت ميكنه، احساس ميكنه كه قدماش دارن سبك ميشن و حالا انرژي كمتري براي حركت لازم داره، يه دفعه به يادش ميفته كه بهتر بود از دوستاش خداحافظي ميكرد و با خودش فكر ميكنه كه بره تو يه كافي نت و چند تا Offline بذاره، ولي بلافاصله پشيمون ميشه.

به راحش ادامه ميده و هنوز هم نگاههاي داغ دخترهايي كه از كنارش ميگذرن، رو صورتش سنگيني ميكنه… ولي اين اولين باري نيست كه اين نگاهها رو ديده و تو اين مدت ديگه اين نگاهها براش عادي شده.

تو مسيرش به ياد خيلي چيزا ميفته، به ياد دوستانش، به ياد كساني كه راست و دروغ بهش گفتن كه دوستش دارن و به ياد خاطراتش… همه اون خاطرات مثل ابري ميان و از كنارش رد ميشن و اونم سعي ميكنه توجهي نكنه.

يه ساختمون 10-12 طبقه، كه پوششي از آلمينيم و شيشه با معماري سه بعدي و مكاني عالي اونو به پاتوقي براي جوونا تبديل كرده… به حسن انتخاب خودش تبريك ميگه و تو دلش احساس خوبي بهش دست ميده، از درب الكترونيكي ساخنمون عبور ميكنه و به داخل ميره، دستگاههاي تهويه مدرن و قوي ساختمون هواي خيلي مطبوعي رو در داخل به وجود آوردن… ميره و سوار آسانسور ميشه و به طبقه آخر ساختمون ميره… درب آسانسور باز ميشه و وقتي ميخواد از آسانسور پا به طبقه آخر بذاره احساس ميكنه دو تا چشم آشنا داره نگاش ميكنه، اطراف رو نگاه ميكنه و هيچ كس رو نميبينه.

از پنجره‌هاي ساختمون به بيرون نگاه ميكنه و از اين فاصله آدمها رو خيلي كوچيك و حقير ميبينه، حقارتي كه براي اولين بار در وجود آدمي ميبينه… سعي ميكنه اين مسئله رو فراموش كنه و فقط به فكر قرارش باشه، قرارش راس ساعت 6:30 هستش و الان ساعت 6:20 هستش. مثل هميشه زود به سر قرارش رسيده و بايد چند لحظه‌اي منتظر بشه تا اين عقربه‌هاي تنبل حركت كنن، براي اولين بار تو زندگيش احساس ميكنه نميخواد زمان قرار برسه و احساس ميكنه بر خلاف گذشته دوست نداره طرفش به موقع و يا زودتر سر قرار بياد، ولي اومدن طرفش سر قرار ديگه دست اون نيست… البته ميدونه كه مسيري كه اون ميخواد از اونجا بياد اصلا ترافيك نداره و 100% سر ساعت مشخص ميرسه سر قرار.

تو اين مدت ده دقيقه فكر و خيال ميكنه، يه دفعه از روياهاش مياد بيرون و به ساعتش نگاه ميكنه، ساعت دقيقا 6:29:30 هست و فقط 30 ثانيه مونده كه موقع قرار برسه، به خودش نگاهي ميكنه، نميخواد تيپش بد باشه و دوست داره خيلي مرتب باشه. اضطراب ميخواد تو قلبش نفوذ كنه، ولي بهش اجازه نميده…قلبش ديگه پر شده و جايي براي اضطراب باقي نمونده.

عقربه ثانيه شمار با ناز و عشوه ميره رو 12 و حالا ديگه دقيقا ساعت 6:30 هستش.
همون لحظه طرفش رو ميبينه كه داره با يه لبخند به طرف اون مياد، اونم چون يه كم عجله داره، با يه شيرجه سعي ميكنه خودشو زودتر به اون برسونه و اونو در آغوش بگيره، همون طوري كه داره شيرجه ميزنه، به ياد گذشته‌ها ميفته… ميدونه كه زمان زيادي نداره و با توجه به قوانين مطلق فيزيك اين ارتفاع 20-30 متري رو در زمان خيلي كمي طي ميكنه… تو همون زمان كم يه ياد عشقش ميفته و بعدش هم صورت پدر و مادرش مياد جلوش و خوشحاله كه چهره پدر و مادرش رو دوباره ميبينه، يه لحظه به ياد حرفهاي پدرش ميفته و تو ذهن خودش، يه دادگاه تشكيل ميده و خودشو به خاطر اين كارش و قبول نشدن تو كنكور محاكمه ميكنه ولي خودش خوب ميدونه كه دليل اين تصميمش كنكور نبوده و نيست…

احساس ميكنه همه اون پايين دارن نگاش ميكن و منتظرن كه اون سقوط كنه، يه لحظه به پايين نگاه ميكنه و احساس لذت ميكنه… به خودش ميگه كه ديگه غم و غصه تموم شد و هيچ كسي نميتونه دل منو بشكنه… با اينكه تو فصل گرما قرار داره، به خاطر سرعت زيادش يه باد ملايم و مطبوعي به صورتش ميخوره و گونه‌هاش رو نوازش ميده… دوباره به پايين و جايي كه طرفش اونجا منتظره تا اونو در آغوش بكشه، نگاه ميكنه و حدس ميزنه كه از اون بالا، تا به اينجا مثل يك عمر براش گذشته، چشمهاش رو ميبنده و يه لبخند ميزنه و يه دفعه يه صداي بلند مثل انفجار ميشنوه و ديگه نه چيزي احساس ميكنه و نه چيزي ميشنوه…

Nov 18 ,2008

shab


روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:

گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!

Nov 16 ,2008

shab

سال 1230

مرد: دختره خیر ندیده من تا نكشمت راحت نمیشم…
زن: آقا حالا یه غلطی كرد شما ببخشید! نامحرم كه تو خونمون نبود. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندید…!!!
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می‌خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمیشه باید بكشمش...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو می‌بخشه.


سال 1280
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟
می كشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار كه مُردی دیگه جرات نمی‌كنی از این حرفا بزنی. تو غلط می‌كنی. حالا واسه من میخوای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نكرده می‌گیره‌ها!
مرد (با نعره حمله می‌كنه طرف دخترش): من باید بكشمت. تا نكشمت آروم نمیشم. خودت بیا، خودتو تسلیم كنی بدون درد می‌كشمت...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو می‌بخشه



سال1330

مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون) حالا می‌خوای بری دانشسرا؟ می‌خوای سر منو زیر ننگ بكنی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیكمتو سورفه (سفره) می‌کنم...
زن: آقا، ترو خدا خودتونو كنترل كنین. خدا نكرده یه وخ (وقت) سكته می‌كنین آ...
مرد: چی میگی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نكشم دیگه فردا نمی‌تونم جلوی این فساد رو بگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم كه خودت كیف كونی...
بالاخره با صحبت‌های زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده میشه و دختر گناهكارشو می‌بخشه


سال1380

مرد: كجا؟ می‌خوای با تكپوش (از این مانتو آستین كوتاها كه نیم مترم پارچه نبردن...) و شلوارك (از این شلوار ها كه خیلی كم پارچه اسراف می‌كنن!) بری بیرون؟ می‌كشمت. من… تو رو… می‌كشم...
زن: ای آقا. چی كار به كارش داری. الان دیگه اکثرا همینطورین.
مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه كم اون شلوارو پائین‌تر بكش كه تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی‌خواد. بدتر شد. همون طوری باشه بهتره...


سال1400
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی كرد. تو اعصاب خودتو خراب نكن. لاك ناخنت می‌پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت كدر می‌شه، بسشه دیگه مامی. باباتم قول میده دیگه از این حرفا نزنه...
بالاخره با صحبت‌های زن، دختر خونه از خر شیطون پیاده میشه و بابای گناهكارشو می‌بخشه !!

Oct 26 ,2008

shab

يادداشتي از طرف خدا
از طرف: خدا
به: شما
تاريخ: امروز
موضوع: خود شما
عطف به:زندگي

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره مي كنم.
لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم

اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آمد كه قادر به حل و اداره آن نيستي، براي حل آن تلاش نكن.

وضعيت غير قابل حل خود را در صندوق (براي حل و اداره توسط خدا) بگذار. همه چيز انجام خواهد شد. اما در زمان مورد نظر من و نه تو.

وقتي مطلبي را در صندوق من گذاشتي، همواره با اضطراب آنرا دنبال و يا پيگيري نكن.

در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه اكنون در زندگي ات وجود دارد تمركز كن.

اگر در يك ترافيك سنگين گير كردي،نا اميد نشو، در اين دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي مي گذارد و دچار ياس و نا اميدي مي شوي: به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده است.

وقتي ماشينت خراب مي شود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها راه بروي:به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي مي كني و بپرسي هدف من چيه؟

شكر گذار باش. در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

ممكنه خودت را قرباني تندي، جهل ، پستي و يا تزلزلهاي مردم ببيني: به ياد داشته باش، همه چيز مي تواند بدتر هم باشد. تو هم مي توانستي يكي از آنها باشي.

وقتي در آينه متوجه موهايت كه تازه سفيد شده ميشي: به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو داشت كاش مويي داشت كه به آن رسيدگي كند.

ممكن است از زود گذر بودن تعطيلات آخر هفته رنج ببري: به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت، هفت روز هفته را كار مي كند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي:
ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نمي دانستي!

Oct 12 ,2008

shab

هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي
> بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود!
> البته بشرطي كه تقلب نكنيد!
> فقط به دستور العمل عمل نمايد و
> تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه
> درست از آب در نخواهد آمد و بعد
> آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي
> كرديد!
> اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد
> تا شما را ديوانه كند!!
>
> كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت
> كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت
> پيوست!!!
>
> اين بازي نتيجه خنده دار و در عين
> حال شگفت انگيزي خواهد داشت!
>
> پيام را يكجا تا پايا ن نخوانيد
> بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و
> عين دستورالعمل انجام دهيد!
>
> نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را
> بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه
> اشخاصي هستند كه شما آنها را مي
> شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم
> الكي يا بيخودي ننويسيد!!!)
> مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه
> بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به
> دستورالعمل از احساس و غريزه خود
> استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد
> فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه
> به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!
>
> با زهم بايد گفته شود كه به آرامي
> و مرحله به مرحله به انتهاي متن
> برويد در غير اينصورت نتيجه درست
> نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد
> كرد!
> (باز هم تبصره از خودم: اين رو
> بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه
> آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو
> خودشونو كنترل كنن!!!)
> خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ
> آماده كنيد.
>
> 1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را
> بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر
> روي كاغذ بنويسيد.
> 2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر
> عددي را كه مايليد بنويسيد.
> 3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام
> شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.
> == قرار نشد به پايين نگاه كنيد!
> تقلب ممنوع !!=
> 4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه
> دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل)
> در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.
> 5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار
> ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي
> هر رديف نام يك ترانه)
> 6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو
> كنيد!!
> و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:
>
>
> .
>
>
>
> .
>
>
> .
>
> .
>
> .
>
> .
>
> .
>
> .
>
> .
>
> .
>
> .
>
> .
>
> .
>
> .
>
> .
> .
> .
> .
> .
> .
> .
> .
> .
> .
>
> 1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد
> مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه
> شما بايد در باره اين بازي به آنها
> بگوييد!
> 2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده
> كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!
> 3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده
> كسي است كه شما دوستش داريد ولي با
> هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر
> عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!
> 4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش
> از همه به او اهميت ميدهيد!
> 5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را
> بسيار خوب مي شناسد.
> 6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده،
> ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!
>
> 7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص
> شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!
> 8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص
> شماره 7 است!
> 9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش
> از همه افكار شما را بازگو مي كند!
> 10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه
> مي گويد شما در باره زندگي چه
> احساسي داريد!!!!
>
> واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر
> مي آيد كه درست باشه!
>
>
> ==== خوب چطور بود؟ كف كرديد..
> نــــه؟ ===
>
> اين پيام را براي 10 نفر در خلال
> همان ساعتي كه آنرا ميخوانيد
> ارسال كنيد.
> اگر اين كار را انجام دهيد،
> آرزويتان برآورده خواهد شد!
>
>
> ===
> بچه ها منم به خدا هنوز 10 دقيقه
> نشده بود اما آْرزوم برآورده شد
> از تعجب تا ده دقيقه بعدش هيچ عكس
> العملي نميتونستم انجام بدم
> باور كنيد ؛ واسه همين واسه همه
> ليستم اين ميل ميفرستم
> اميد دارم كه آرزو ي شما ها هم
> برآورده شه

Sep 30 ,2008

زبان ها: English | فارسی
webzzz WEBzzz.com - cc Content on this site is licensed under a Creative Commons Public Domain License